محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
913
تاريخ الطبرى ( فارسي )
يا بكشندت يا بيرونت كنند آنها نيرنگ مىكردند و خدا نيرنگ ( ايشان را بىاثر ) مىكرد و خدا از همهء نيرنگيان ماهرتر است . » و اين آيه كه : « * ( أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ به رَيْبَ الْمَنُونِ ، قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ من الْمُتَرَبِّصِينَ 52 : 30 - 31 ) * . [ 1 ] . » يعنى : « و يا گويند شاعريست كه انتظار مرگ او مىبريم ، بگو انتظار بريد كه من نيز با شما منتظرم . گويند : ابو بكر پيش على آمد و سراغ پيمبر گرفت و او گفت كه پيمبر سوى غار ثور رفته و گفته اگر مىخواهى او را به بينى آنجا روى . ابو بكر با شتاب برفت و در راه به پيمبر رسيد و پيمبر صداى دراى ابو بكر را در تاريكى شب شنيد و پنداشت كه از مشركان است و با شتاب برفت و پاپوش وى پاره شد و انگشتش به سنگى خورد زخمى شد و خون بسيار رفت و ابو بكر ترسيد كه پيمبر را به زحمت انداخته باشد و بانگ برداشت و سخن گفت و پيمبر او را بشناخت و بايستاد تا بيامد و با هم برفتند و خون از پاى پيمبر روان بود ، تا صبحگاهان به غار رسيدند و وارد آن شدند . و آنها كه بر در خانه مراقب پيمبر بودند صبحگاهان وارد خانه شدند و على از بستر برخاست و چون نزديك شدند او را بشناختند و گفتند : « رفيقت كجاست ؟ » على گفت : « چه مىدانم ، مگر من نگهبان او بودم ، گفته بوديد برود ، او هم رفت . » و قوم به او تعرض كردند و او را بزدند و سوى مسجد بردند و ساعتى بداشتند ، آنگاه رها كردند و خداى تعالى پيمبر خويش را از كيدشان در امان داشت . ابو جعفر گويد : « و خدا عز و جل به پيمبر خويش اذن هجرت داد ، » هشام بن عروه گويد : وقتى ياران پيمبر صلى الله عليه و سلم سوى مدينه
--> [ 1 ] طور : 30 - 31